سلام... من دوباره اومدم، مثل دفعه های پیش قول نمیدم همیشه باشم ولی سعی می کنم زیادتر بیام...(هروقت حرفهام جمع میشه میام) ...
الان دقیقاً 80 روز شد که مامان پیش مریم جونم رفته به خاطر وجود آقا رادین و آرین جون خاله و دوماد گلمون....
از وقتی مامان رفت ما یه بازی را شروع کردیم، من نقشم آشپز، الهام(ته تغاریه خونه) ظرف شور و بابا تأمین کننده مواد غذایی و مسئول خرید شد.
همۀ نقش های یه مامان اینا نیست، ما آسون ترین ها را انتخاب کردیم.... سر زدن به فامیل و دوست و همسایه تعطیل شده، در آغوش گرفتن بیشتر شده ولی هیچ کدام گرمای آغوش مامان را نداره.....
اومدم اینجا تا از کسانی که این مدت ما را تنها نذاشتند تشکر کنم:
1- بابا مجتبی و آجی الهام به خاطر محبت ها و همکاری هاشون تو این مدت (بزرگترین لطفشون خوردن دستپخت من بود، بدون ایراد گرفتن غذاها را می خوردند، بر عکس خودم که ایراد گیر هستم) یاد گرفتم یه کم در غذا خوردن زیاد ایراد نگیرم.
2- از تمام فامیل دور و نزدیک که این مدت با اومدن یا دعوت کردن ما یا با تلفن لطفشون را به ما ثابت کردند. (البته همۀ این محبت ها بخاطر وجود با محبت مامانم بوده)
3- از همۀ دوستهام و همکارام که بد اخلاقی من را تو این مدت تحمل کردند.
4- از آجی مریم و بهنام جون که باعث شدن قدر آغوش مامان را بیشتر بدونم.
" یه تشکر ویژه از بابا مجتبی که این مدت مثل تمام زندگیم همراه من بود، مامان جون ممنون از انتخاب این بابای مهربون"
و در آخر از این راه دور دست مامانم را می بوسم و زیر لب همواره تکرا می کنم؛
"مامان جونم دوست دارم"
...
سلام دوستان... قول داده بودم بیام ولی بازم بدقولی کردم. راستش خیلی مشغولیاتم الکی زیاد شده. داشتم تلاش می کردم برم پیش مریم ولی یه دفعه زندگی عوض شد. بابا بزرگم فوت کرد و مادرم تنها شد
تا مامان عادت کنه ما هم از خیر رفتن گذشتیم و رفتیم دنبال کار. یه کار پیدا کردم و 3ماه و 10 روزه که میرم سر کار.
محیطش را دوست دارم.. کاش اینجا ایران نبود تا وقتی به یکی میگی کاری را پیدا کردم که میتونم دوستش داشته باشم، بهت نگن حقوقت چقدره؟ بیمه کرده؟ وای نمی دونمممم... بازم گیج شدم.....
اولش نوشتم برای بهترین مادر دنیا و درد و دلم من را از موضوع جدا کرد.
ایندفعه نه از مادرم میخوام بگم و نه از مامان بزرگهام و نه از مامان مریم جونم.....
میخوام از مادری بگم که امروز رفت پیش خدا...
این مادر، میشه زندایی پدرم، راستش خیلی مهربون و باگذشت بود.... واقعا یه مادر نمونه بود... روحش شاد. اینجا ازش یاد کردم تا همیشه تو یادها بمونه.....
راستی حالا که از کسی حرف زدم که الان این دنیا نیست خوبه از بابای دوستم، مهدیه هم یاد کنم که هفتۀ دوم ماه رمضان رفت پیش خدا.... روحش شاد.
سلام بچه ها
امروز که فکر کنم شده دیروز یعنی ٣ آبان تولد مامان جونم بود، کلی برنامه ریخته بودیم که بخاطر مریضی مامان بزرگم همش بهم ریخت و ما موندیم و یه کیک بزرگ بدون مهمون یعنی خودمون ۴تا با یه کیک بزرگ.... جای همگی خالی خیلی خوش گذشت...












جای مریم و آرین و بهنام جون خالی بود












راستی میخوام بگم من بهترین مامان و بابای دنیا را دارم 









یه جمله ای هم امروز شنیدم که میخوام اینجا بنویسم تا همه قدر مامان هاشون را بدونند چون:
خدا بعضی وقتها نمیتونه همه جا باشه برای همین مامانها را آفریده.
البته از نظر جایگاه بالای مادران این جمله قشنگ بود وگرنه همه میدونیم که خدا همه جا هست.


مامان جون بازم تولدت مبارک


مادربزرگ..................
کاش به زمان کودکی برمیگشتم،زمانی که مادربزرگ سرحال بود، همون موقع که برام قصه می گفت...
با شنیدن کلمۀ مادربزرگ یاد چی می افتید؟
من یاد یه خونۀ گرم و یه کمد فلزی که توش پر از نخودچی و کشمش و آبنباتِ،
یاد یه قوری کوچولو که توی اون پر از سیب زمینی پخته شده بود،
یاد جانمازی پر از گلهای یاس سفید،
یاد داستان ماه پیشونی..............
شما چی؟
از وقتی چشمم را باز کردم دیدمش و باهاش زندگی کردم، خیلی سخته که مادرجون را توی بستر بیماری ببینم،از 12 شهریور افتاد تو بستر بیماری تا الان، با اینکه 1ماه و 20 روز میگذره ولی من هنوز تو خاطرات روزهایی هستم که برام قصۀ ماه پیشونی را میگفت......
دلم خیلی گرفته و دیگه نمیتونم بنویسم فقط این دفعه اومدم تا برام دعا کنید یعنی برای مادر بزرگم برای مادرجون.....
آبجی مریم برای مادرجون خیلی زیاد دعا کن..........
سلام به همه دوستان... خصوصاً دوستهای جدیدم
سلام به مریم، خواهر عزیزتر از جانم؛ که فکر کنم این آرین شیطون بلا نمیذاره زیاد پای کامپیوتر بشینه......
قول داده بودم تند تند بیام ولی بازم نشد آخه نمیدونم چی بگم، همونطور که از اسم وبلاگم معلومه «نوشته های مهناز» راستش باید بگم یه مدته مغزم کار نمیکنه و نمیدونم چی بنویسم....
این پست را میذارم که بدونید میام ولی حرفی ندارم.....
آجی مریم نگران نشی، حالم خوبه خوبه....
میخوام بگم دوستهای خوب و جدیدم غزل خانوم، آقا محسن نصیری، آقا مهدی، آقا محسن(بشارت فیلم) و بقیۀ دوستان... ازتون ممنونم چون باعث شدید یادم بیاد که هنوزم تو ایران آدما مهربون هستند، خیلی ازتون ممنونم که نظر میدید و به من سر میزنید....