گل رز سیاه

سلام به همه، البته اگه کسی دیگه این وبلاگ را بخوانه....

امیدوارم همه خوب باشن....

ماه رمضان هم اومد، ولی چقدر بد، کاش هنوز ماه رمضان اون حال و هوای قدیم را داشت...

دیروز توی اتوبوس یه خانومه ظرف آب معدنی توی دستش بود و توی گرما قلپ قلپ آب میخورد، اونوقت این خانم متمدن وقتی صدای خنده یه دختر بچه فضای اتوبوس را پر کرد، با اخم به بغل دستیش گفت: دیگه تو اتوبوس هم آسایش نداریم...

میخوام اعلام کنم که خوشحالم که دارم میرم، از کشوری میرم که یه سری از خدا بی خبر با اعتقادهای مردمش بازی کردند و مردم را برای این مسائل به جون هم انداختند...

خوشحالم اون کشور اینقدر بزرگ هست که هموطن هام را نبینم، بعضی از کسانی که دارن مهاجرت میکنند ولی یاد نگرفتن به اعتقاد مردم احترام بذارند....

یکی از ارزشهای کبک اینه:

Une société libre et démocratique

Le système politique du Québec repose sur la liberté d’expression et le droit à l’égalité des personnes ainsi que sur la participation des citoyennes et des citoyens à des associations, à des partis politiques et à des instances administratives, comme des conseils d’administration.

Les citoyennes et les citoyens peuvent présenter leur candidature lors d’une élection et ont droit d’y voter. Ils élisent leurs représentantes et représentants à tous les ordres de gouvernement. Lorsque l’État entend légiférer, des consultations sont organisées afin de permettre l’expression de différents points de vue sur des questions d’intérêt public. L’expression de comportements haineux, qu’ils soient de nature politique, religieuse ou ethnique, n’est pas tolérée. La société québécoise favorise la résolution des conflits par la négociation.

جامعه ای مبتنی بر آزادی سیاسی، نژاد، مذهب و....

خیلی برام جالبه که این دوستان دیگه چرا روزه گرفتن آدم ها را مسخره می کنند.

از دولت کبک هم می نالند که چرا نظم نداره و مدیکال و مصاحبه دیر شد...

میگن چرا اجباری کردند، بله حق با شماست، در دین هیچ اجباری نیست، امام حسین می فرمایند: اگر دین ندارید، آزاده باشید...

حالا پس حداقل شماهایی که اسلام را نمیخوایید یا وقتهایی که بهش نیاز دارید میایید سمتش، دخیل میبندید به خدا و پیغمبر و امامانش، شما هم آزادگی را یاد بگیرید...

طرف میگه تو اداره ما، آب سردکن را جمع کردند، بله عزیز من، اگه جمع نکنند فردا توی برنامه سالی تاک میان میگن اینم از سازمانهای دولتی، کارمنداش دارن آب میخورند...

به یه نفر گفتم خب از اون سازمان بیا بیرون، برو یه شرکت خصوصی، طرف گفتش واااااااا کجا این حقوق را به من میدن... آخرش هم نفهمیدم اینها چه میخواهند...

اگه شماها با دولت مخالفید، خب باشید، ولی حق ندارید به اعتقاد یه نفر توهین کنید...

در ملاء عام در ماه رمضان روزه خواری کنید، اینو دیگه پیغمبرتون گفته...

طرف داره از هزینه دولتی که توی ماه رمضان میدن استفاده میکنه، از کم شدن زمان اسفاده میکنه، اونوقت به هیچی رحم نمیکنه... بازم میگه چرا نمیتونیم توی ماه رمضان بخوریم...

بله منم مخالفم چرا برای ایران تمام قسمتهای دین اجباری شده ولی الان میفهمم که ما مردم ایران زمین جنبه نداریم..

زمان قدیم، کسانی که اهل مشروب بودن به حرمت این ماه و ماه محرم ، لب به مشروب نمیزدند، حالا بیا ببین سال 92 مردم چی کار میکنند...

من که دیروز فکر کردم هنوز ماه رمضان شروع نشده... نمیگم روزه بگیر، ولی حداقل حرمت را توی اجتماع نگه دار، ما مردمی هستیم که داریم در یک کشور مسلمان نشین زندگی میکنیم... نه عرب هستیم نه بیگانه، ایرانی هستیم، یه ایرانی پا رو اعتقادات مردمش نباید بذاره... شاید یکی بگه خودتم از دین بعضی هاش را جدا کردی، آره ولی توی قسمتی که مربوط به احترام به حقوق مردمم میشه احترام میذارم و حرمت نگه میدارم... توی مسجد با چادر میرم ولی چادری نیستم، این ریا نیس، این نگه داشتن حرمت مسجد و زیارتگاههاست...

دلم برای دوستانی که با این جدیت کمر بستن به تمسخر همدیگه میسوزه، فردا توی یه کشور دیگه فرزندت تو را بخاطر اعتقاداتت مسخره میکنه، چون تو خودت از اعتقاداتت دفاع نکردی... حالا میفهمم چرا ایرانیها توی کشورهای دیگه مثل مردم بقیه کشورها با هم نیستند...

بازم قاطی پاطی نوشتم ولی دلم سخت از دست این مردم ناراحته... 

خدارا بازهم شکر که من توی خانواده ای اصیل و خوب بزرگ شدم که بهم یاد دادن توی این کشور چجوری زندگی کنم و به حقوق مردم احترام بذارم...

والسلام.

نماز و روزه دوستان هم قبول حق باشه.

پنجشنبه ٢٠ تیر ۱۳٩٢ | ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ | مهناز | نظرات ()

سلام به دوستهای گلم

سلام به آجی مریم عزیزم

سلام به آقا کامران، دوست وبلاگی جدیدم...

اصلاً سلام به هرکی که توی صفحه وبلاگ من قدم میذاره...

امروز یه جور خاصی دلتنگ شدم، دلتنگ شخص خاصی نشدم، دلتنگ خودم شدم....

بازم خودم را گم کردم، بازم میون زمین و آسمون پرپر میزنم...

وای که این چندروز تعطیلی چقدر خوب بود، دیگه دلم نمی خواست بیام سرکارناراحت

دلم چقدر برای اون روزهایی که سرکار نمیرفتم تنگ شده، آخه مگه یه خانوم میره سرکار؟؟؟؟؟ یعنی همه دخترها میرن سرکار؟؟؟؟ پس اینایی که توی خونه هستند چی؟ چه جوری زندگی میکنند؟ یعنی همه باباهاشون مایه دارند؟؟؟ خب منم به همون پول تو جیبی راضی هستمااااا...

اصلاً هم زشت نیست... از قدیم گفتن خانوم چراغ خونه است نه چراغ سرکار که....

البته میدونم بعد از 1 هفته دلم تنگ میشه برای سرکار ولی، الان دوست دارم خونه بشینم...

راستی دوتا جوجه گرفته بودیم که هر دوتاشون مردند، این داماد جدید، برای خانومش دوتا جوجه محلی آورد، بیچاره جوجه ها هنوز کوچیک بودند و نیاز به آغوش مادر داشتند، فقط 3روز با جیک جیکشون مخ ما را خوردند، روحشون شاد...شاید دپرسیم بخاطر جوجه ها باشه، الان هرکی ندونه میگه این دختر جز مرفهین بی درده که غصه اش مردن دوتا جوجه است... نه والاااااا، شاید یه کم لوس باشم و به قول بعضی ها بچه تهرون، ولی صبرم بالاست...

بازم تعطیلات و رفت و آمد فامیل و نصیحت شدن من که دختر جون مگه خارج چی میدن، بشین اینجا، راحت زندگی کن... (هرموقع که دور هم جمع میشیم میگن کی میری؟ چرا نمیری؟ این اوج دوست داشتن یه فرد توی فامیل هستش)

میگن اگه ازدواج کنم خوب میشه ولی وقتی میگم یه زوج خوشبخت نشونم بدین میگن مگه میشه زن و شوهر مشکل نداشته باشند؟؟؟ دعوا نمک زندگیه...راستش به زندگی ها که نگاه میکنم هیچ جذابیتی نمیبینم، جز مشکل و بگو مگو و چشم و هم چشمی....

اگه میتونستم مثل مامانم صبور باشم، اگه میتونستم مثل بابام یه مردی را پیدا کنم که عاشق زندگیش باشه، ازدواج میکردم... البته به قول مردم قسمت که بیاد دهن آدم بسته میشهخیال باطل حالا من میخوام تا قسمت خان نیومده سرناسازگاری با این مسئله بذارم...

از این شاخه به اون شاخه پریدنم تقصیر من نیست، فکرم مشغوله....

حالا یه روز فکرم را جمع بندی میکنم و همه شو میگم...

فقط میخواستم اگه دوستان و آشنایان محترم این وبلاگ را دیدن بدونند که رفتن من چیزی از محبتم به پدر و مادر و خواهرم کم نمیکنه، انسانها مختار هستند که برای زندگیشون تصمیم بگیرند، بزرگتر محترم چرا فکر میکنی من با ازدواج حق تصمیم گیری دارم، فامیل محترم و عزیز من نمیتونم تا وقتی که خودم را نشناختم یه همراه برای خودم چه برای اینجا و چه برای هرجای دیگه پیدا کنم... من نمیخوام مثل بقیه دخترهای ایرانی که ازدواج میکنند و چون هنوز خودشون را نشناختند برای یه مرد مشکل درست کنم، من نمیخوام یه مرد برام تصمیم بگیره... من میخوام یه مرد وقتی همراهم میشه با من تصمیم بگیره نه با مادر و خواهر و مادر زن و پدر زن وغیره.....

امیدوارم که استفاده لازم را برده باشی....

نتیجه: اگه ازدواج کردی امیدوارم خوشبخت بشینیشخند

شنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٢ | ٦:٠٥ ‎ب.ظ | مهناز | نظرات ()

سلامممم

یادتونه یکی از موضوع های انشاء در ثلث سوم (تا آخر دهه 60) این بود؟

ولی من هیچ وقت این موضوع را انتخاب نمی کردم، چون اگه میخواستم راجع به اون بنویسم، نمره نمیگرفتم، میدونید چرا؟؟؟؟

خب انشاء خود را شروع می کنم....

به نام خدای زیبایی ها

15 خرداد یکی از روزهای مهم زندگی پدر و مادرم است، زیرا تولد اولین فرزندشان در این روز می باشد. خدا یه هدیه خیلی کوچولو و خوشگل به نام مریم بهشون داد...    

روزی است که پدر بزرگم اولین نوه اش را توی آغوشش گرفته...   

مریم بانو اولین نوه از سمت پدر بزرگ (مادری) و اولین دختر بعد از اولین نوه پسری (پدربزرگ، پدری ام)...

سال اول تولدی گرفتند که فکر کنم از جشن عروسی هم بزرگتر بودنیشخند

خاله میترا (خاله کوچیکم) همیشه میگه مریم مثل یه عروسک  برام بود، دختر سفید و موخرمایی... همیشه خاله ام میگه خیلی خوشحال بودم خواهرزاده ام انقدر ناز و خوشگله...

این مریم بانو بزرگ میشد و دوست داشتنی تر... تا اینکه من اومدم (15 اسفند، موضوع انشاء ثلث دوم نیشخند)

تا قبل از اینکه الهام (ته تغاری) بیاد، من و مریم کلی بازی میکردیم، الهام هم که اومد، مامانم الهام را میبرد مهدکودک و من پیش مریم میموندم و باهم بازی میکردیم، توی تابستون، کرسی میذاشتیم و فندق تازه میخوردیم... دیگه مریم مواظب من بود، آخه مامان ساعت 6:30 صبح میرفت سرکار و تا ساعت 3 که بیاد ما تو خونه بودیم و بازی میکردیم، بعضی وقت ها هم الهه و امیر می اومدند و مریم مواظب همه مون بود...وقتی بابام تصادف کرد، من کلاس دوم بودم و مریم مواظب من و الهام بود تا مامان بتونه به بابا برسه...

اولین جدا شدنم از مریم وقتی بود که دانشگاه قبول شد و رفت گرمسار.... وای چه روزهایی بود...

از موضوع انشاء دور نشم، بله دوستان عزیز، ما فکر میکردیم تعطیلات 14 و 15 خرداد بخاطر تولد مریم هستش، و همیشه شاکی بودم که چرا مامان منو توی یه روز تعطیل به دنیا نیاوردهنیشخند

اگه این کتاب تاریخ نبود من همیشه سر تولد مریم باهاش دعوا میکردم، چون فکر میکردم تعطیلی تولدش از قصد بودهچشمک

امبدوارم تا اینجا به جواب موضوع انشاء رسیده اید : 15 خرداد روز تولد دختر اول خونه ماست... 

حالا برای اینکه یه وقت خدایی نکرده این روز از یاد کسی نره، نوه اول ما، بچه اول مریم درست روز 16 خرداد به دنیا اومد، روزی که من به یه دانشکده شیرینی دادم مژه

روز 15 خرداد اگه تو ایران جاده ها شلوغ بود ولی ما برعکس خونمون شلوغ بود نیشخند

فصل بهار را دوست دارم، زیرا سه عزیز زندگیم مریم ، آرین و رادین (پسر دوم مریم) در این فصل به دنیا اومدند...

تمام محبت ها، دعواهامون، اذیت شدن هات، درد و دل کردن هام، همه و همه توی این صفحه جا نمیشه، البته جا هم میشد نمیگفتم تا کسی از اینکه خواهری مثل من نداشته دلش نسوزه....

تمام اخمها و لبخندهاش، تمام حرف زدن هام بعد از اومدن از مدرسه و دانشگاه، همه و همه باعث میشه بیشتر این روز را دوست داشته باشم....

این بود انشاء من...

در آخر بگم که توی تقویم یه چیزی هم نوشته که هیج وقت من درک نکردم چرا مردم در این روز عزیز قیام کردند....

به هر حال... موفق و پیروز باشید...

مریم عزیزم تولدت مبارک....

 

چهارشنبه ۱٥ خرداد ۱۳٩٢ | ٩:٢٠ ‎ب.ظ | مهناز | نظرات ()

یه دوست عزیزی گفتن عکس ها کو؟؟؟

اینم عکس از تور الیمستان نیشخند

اول از همه گله اسب ها... اینجا پر بود از گاو و اسب... حالا اسب ها یه هیکل ورزشکاری داشتند ولی همش سوال بود برام گاوها چه جوری اومده بودند...

کوه دماوند... ای کوه سپید پای در بند

درخت کهن


ادامه مطلب
سه‌شنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩٢ | ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ | مهناز | نظرات ()

سلام

این روزها خیلی خسته ام، انقدر خسته که مسیر زندگیم را گم کردم....

گرفتار یه دوراهی عجیب شدم،

میدونم که قبل از رفتن باید تمام این شک و تردید ها را از بین ببرم... 

میدونم که باید به کارهام سر و سامان بدم...

میدونم که پرونده بعضی دوستی ها را باید ببندم تا دلم اینجا نمونه....

میدونم که باید پول هام را جمع کنم تا بتونم توی ماه های اول غصه بیکاری را نخورم...

میدونم باید هر روز پدر و مادرم و خواهر کوچیکترم را یه دل سیر نگاه کنم تا سالهای اول را که نمیتونم برگردم برای ندیدنشون کمتر غصه بخورم...

میدونم باید فرانسه و انگلیسی را قویتر کار کنم....

میدونم وقتی میرم اونجا که تنهایی یه زندگی را شروع کنم، هزار تا حرف این طرف پشتم میزنند که باعث غصه خوردن پدر و مادرم میشه....

میدونم اونجا باید انقدر قوی باشم که هیچ چیزی نتونه من را از پا در  بیاره...

خیلی چیزهای دیگه هم میدونم ولیییییییییییییییییییییییییی خسته ام، خیلی خسته

 

همش به خودم میگم آخرش که چی؟؟؟؟؟ چه اینجا باشی چه اونجا، تو همون دختری که بودی، هستی.... شرایط نمی تونه تو را ناامید کنه، تمام تلاشت را میکنی تا همیشه بهترین باشی، همین جوری که الان هستی...

تنها غصه ای که باهاش نتونستم کنار بیام غصه دوری از مامان و باباست...

میدونم همۀ کسانی که میرن، این مشکل بزرگترین مشکلشون بوده و اونهایی که تونستند تحمل کنند، خیلی زودتر موفق شدند افسار خودشون و زندگی شون را بدست بگیرند ولی اونهایی که تحمل نکردند خودشون را گم کردند، چون بعد از زندگی توی یه کشور دیگه وقتی به ایران برمیگردی فکر میکنی دیگه جای تو اینجا نیست و بین زمین و آسمون گیر میکنی...

با وجود تمام اینها الان که منتظر مدیکال هستم، حس میکنم گیج و خسته شدم....

ای خدا جون یه نگاه به من بکن حتماً بهتر میشمگاوچران

شنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩٢ | ٤:٠۱ ‎ب.ظ | مهناز | نظرات ()

About
.............................................

دلم آرامش میخواهد، حتی اگر به اندازه ی خوردن یک فنجان چای کوتاه باشد
Menu
.............................................
Authors
.............................................
Categories
.............................................
 
Theme Weblog
.............................................