برای مادر بزرگ عزیزم، مادرجون

مادربزرگ..................

کاش به زمان کودکی برمیگشتم،زمانی که مادربزرگ سرحال بود، همون موقع که برام قصه می گفت...

با شنیدن کلمۀ مادربزرگ یاد چی می افتید؟

من یاد یه خونۀ گرم و یه کمد فلزی که توش پر از نخودچی و کشمش و آبنباتِ، 

 یاد یه قوری کوچولو که توی اون  پر از سیب زمینی  پخته شده بود،  

 یاد جانمازی پر از گلهای یاس سفید،

یاد داستان ماه پیشونی..............

شما چی؟

از وقتی چشمم را باز کردم دیدمش و باهاش زندگی کردم، خیلی سخته که مادرجون را توی بستر بیماری ببینم،از 12 شهریور افتاد تو بستر بیماری تا الان، با اینکه 1ماه و 20 روز میگذره ولی من هنوز تو خاطرات روزهایی هستم که برام قصۀ ماه پیشونی را میگفت......ناراحت

دلم خیلی گرفته و دیگه نمیتونم بنویسم فقط این دفعه اومدم تا برام دعا کنید یعنی برای مادر بزرگم برای مادرجون..... 

آبجی مریم برای مادرجون خیلی زیاد دعا کن.......... 

/ 3 نظر / 5 بازدید
اميد

.. سلاممم خوووووبي وب قشنگي داري اگه دوست داري تبادل لينك كني من رو با نام دنياي جور وا جور لينك كن و به ما خبر بده تا شما رو هم لينك كنم [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب]

اميد

.. سلاممم خوووووبي وب قشنگي داري اگه دوست داري تبادل لينك كني من رو با نام دنياي جور وا جور لينك كن و به ما خبر بده تا شما رو هم لينك كنم [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب] www.pikaso.pardisblog.com

مریم

چقدر قشنگ مادرجون را وصف کردی این روزها حال خوبی ندارم همش دلم آنجاست