انشاء : 15 خردا چه روزی است؟

سلامممم

یادتونه یکی از موضوع های انشاء در ثلث سوم (تا آخر دهه 60) این بود؟

ولی من هیچ وقت این موضوع را انتخاب نمی کردم، چون اگه میخواستم راجع به اون بنویسم، نمره نمیگرفتم، میدونید چرا؟؟؟؟

خب انشاء خود را شروع می کنم....

به نام خدای زیبایی ها

15 خرداد یکی از روزهای مهم زندگی پدر و مادرم است، زیرا تولد اولین فرزندشان در این روز می باشد. خدا یه هدیه خیلی کوچولو و خوشگل به نام مریم بهشون داد...    

روزی است که پدر بزرگم اولین نوه اش را توی آغوشش گرفته...   

مریم بانو اولین نوه از سمت پدر بزرگ (مادری) و اولین دختر بعد از اولین نوه پسری (پدربزرگ، پدری ام)...

سال اول تولدی گرفتند که فکر کنم از جشن عروسی هم بزرگتر بودنیشخند

خاله میترا (خاله کوچیکم) همیشه میگه مریم مثل یه عروسک  برام بود، دختر سفید و موخرمایی... همیشه خاله ام میگه خیلی خوشحال بودم خواهرزاده ام انقدر ناز و خوشگله...

این مریم بانو بزرگ میشد و دوست داشتنی تر... تا اینکه من اومدم (15 اسفند، موضوع انشاء ثلث دوم نیشخند)

تا قبل از اینکه الهام (ته تغاری) بیاد، من و مریم کلی بازی میکردیم، الهام هم که اومد، مامانم الهام را میبرد مهدکودک و من پیش مریم میموندم و باهم بازی میکردیم، توی تابستون، کرسی میذاشتیم و فندق تازه میخوردیم... دیگه مریم مواظب من بود، آخه مامان ساعت 6:30 صبح میرفت سرکار و تا ساعت 3 که بیاد ما تو خونه بودیم و بازی میکردیم، بعضی وقت ها هم الهه و امیر می اومدند و مریم مواظب همه مون بود...وقتی بابام تصادف کرد، من کلاس دوم بودم و مریم مواظب من و الهام بود تا مامان بتونه به بابا برسه...

اولین جدا شدنم از مریم وقتی بود که دانشگاه قبول شد و رفت گرمسار.... وای چه روزهایی بود...

از موضوع انشاء دور نشم، بله دوستان عزیز، ما فکر میکردیم تعطیلات 14 و 15 خرداد بخاطر تولد مریم هستش، و همیشه شاکی بودم که چرا مامان منو توی یه روز تعطیل به دنیا نیاوردهنیشخند

اگه این کتاب تاریخ نبود من همیشه سر تولد مریم باهاش دعوا میکردم، چون فکر میکردم تعطیلی تولدش از قصد بودهچشمک

امبدوارم تا اینجا به جواب موضوع انشاء رسیده اید : 15 خرداد روز تولد دختر اول خونه ماست... 

حالا برای اینکه یه وقت خدایی نکرده این روز از یاد کسی نره، نوه اول ما، بچه اول مریم درست روز 16 خرداد به دنیا اومد، روزی که من به یه دانشکده شیرینی دادم مژه

روز 15 خرداد اگه تو ایران جاده ها شلوغ بود ولی ما برعکس خونمون شلوغ بود نیشخند

فصل بهار را دوست دارم، زیرا سه عزیز زندگیم مریم ، آرین و رادین (پسر دوم مریم) در این فصل به دنیا اومدند...

تمام محبت ها، دعواهامون، اذیت شدن هات، درد و دل کردن هام، همه و همه توی این صفحه جا نمیشه، البته جا هم میشد نمیگفتم تا کسی از اینکه خواهری مثل من نداشته دلش نسوزه....

تمام اخمها و لبخندهاش، تمام حرف زدن هام بعد از اومدن از مدرسه و دانشگاه، همه و همه باعث میشه بیشتر این روز را دوست داشته باشم....

این بود انشاء من...

در آخر بگم که توی تقویم یه چیزی هم نوشته که هیج وقت من درک نکردم چرا مردم در این روز عزیز قیام کردند....

به هر حال... موفق و پیروز باشید...

مریم عزیزم تولدت مبارک....

 

/ 1 نظر / 171 بازدید
ghazal

رفـتـن هـمـيـشـه اخـتـيـاري نـيـسـت آدم گـاهـي مـجـبـوره ... کـسـي رو کــه دوسـت داره آبـي پـشـت سـرش بـريـزد .. دُعـايـي بـرايـش کـنـد ... و بـه دسـت اويـي بـسـپـاردش کـه ... شـده اسـت هـمـه ي او ..