من و این روزهااااا

سلام دوستهای خوبمممم

این مدت که چیزی ننوشم برای این بود که خواهر کوچیکه هم میخواست یه سروسامانی بگیره و من وقت نداشتم زیاد بیام و بنویسم

من، دوتا خواهر دارم که بعد از مامان و بابام، تمام دنیای من هستند....

مریم جونم (آجی بزرگه) را که دیگه همۀ کسانی که این وبلاگ را خواندن میشناسند... 

سال 83 ازدواج کرد و الان دوتا پسر معرکه داره (یعنی خواهرزاده های هیشکی به پای خواهرزاده های من نمیرسند، با اینکه از ما دور هستند ولی خیلی با محبتند... خاله قربونشون بشهماچ

آجی کوچیکه (من وسطیم) هم که دیگه هیچی... تمام زندگیم را با اون پر می کنم....

جمعه 20 اردیبهشت جشن عقدش بود تشویق

از یه طرف خوشحالم چون میدونم با همسرش خوشبخت میشه (ایشالله).. از یه طرف هم ناراحت چون دیگه تمام لحظه ها با من نیستنگران

البته یه جورایی هم خوبه، چون جفتمون به دوری عادت میکنیم...(البته ایشالله اگه من برم، اونم میاد پیش من و مریم نیشخند)

حالا برم سر اصل مطلب....

این روزها همش سرکارم... دنبال مال دنیا نیشخند با این وضعیت دلار و گرونی، تا روزی که سفارت OK را بده باید اینجا کار کنم

از 9 صبح تا 7 و نیم بعدازظهر سرکارم.... شبها وقتی میرسم خونه شام میخورم و میخوابم... بعضی وقت ها هم که اگه وقت کنم یه فیس بوک چک کنم یا این کلاس آنلاین فرانسۀ سفارت را شرکت کنم (آخه استاده دائم ایمیل میزنه که دختر بیا سر کلاس نیشخند

منم دائم میگم استاد جان Alain عزیز، اینجا اینترنت سرعت ندارهنیشخند اون بنده خدا هم از ایرانیها این عذر را قبول کرده و کمتر برای کلاسهای زنده و مجازی گیر میدهمژه این مشکل اینترنت یه جا به درد خورداااااااااااااااااااااا )

بله دیگه... من و کارم با هم مزدوج شدیم و تا وقتی ایران هستم بهش وفادارم و پای عهدم هستم... 

وقتی از شرکت میرم خونه، توی مسیر به این فکر میکنم که آیا واقعا رفتن ارزش این همه کار و تلاش را داره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

و درست توی همین لحظه یه اتفاقی میفته که با خودم میگم بللللللللللللللللللللله... ارزش این همه تلاش را داره......نیشخند

اتفاقاتی که میفته این هاست :

یه دفعه ماشین گشت ارشاد میرسه جلوی پات و برای اینکه بترسونتت جلوی پات ترمز میزنه و میگه خانم روسریتو درست کن بعد میبینی مامورهاشون میخندن و ماشین از کنارت رد میشه

یا یه دفعه میبینی چراغ عابر سبزه و داری رد میشی یه دفعه یه موتوری از بغل باسرعت رد میشه و چهارتا فحش هم بهت میده که مگه کوری دختر... و پلیس را میبینی که داره با نیشخند نگاهت میکنه

یا توی اتوبوس خانومه موقع پیاده شدن هلت میده تا سریع پیاده بشه و کرایه نداده بره.

یا داری میری خونه و یه ماشین کنارت ترمز بزنه و بگه خانوم چند؟؟؟ و وقتی بهش اخم میکنی بگه انگار نوبرشو آورده....

اتفاقات کوچیکی مثل اینها باعث میشه تمام تلاشم را بکنم تا برم... برم جاییکه مردمش بدون اینکه دَم از فرهنگ بزنند، انسان هستند و با فرهنگ.... شاید اونجا بهشت بَرین نباشه ولی بهتر از اینجاست.

/ 0 نظر / 28 بازدید