من هستم....

سلام

اینبار میخوام یه خلاصه از این مدت که نبودم و کارهای رفتنم بنویسم....

تا اونجایی که یادمه از بچگی، اون موقع ها که جودی اَبُت را میدیدم، دلم میخواست برم یه شهر یا کشور دیگه و درس بخوانم...

خب رویای کودکانه ای بود ولی همین رویا خیلی جاها زندگیم را تحت تأثیر قرار داد...

وقتی دانشگاه اونم توی شهر خودم قبول شدم ، فکر میکردم یه جورایی زندگیم عوض شده... یادش بخیر چه عالمی داشتیم.... اون روزها تنها غصه ام آخر ترم بود و امتحانها... اولهای وبلاگم آخرای دانشجوییم بود... 

یادمه هروقت مریم میخواست بیاد دم امتحانهام بود... چقدر جلوی دوستهام پز میدادم  که خواهرم داره میاد تا 3 ماه پیشمون باشه... دیگه بیخیال رفتن بودم و تو فکر دانشگاه و عشق های چند روزه... تا اینکه چشم باز کردم و دیدم دانشگاه تموم شد و من موندم و با یه دنیا خاطره و یه مدرک لیسانس آمارگاوچران

دیگه فکر میکردم برای خودم کسی هستم... توی وبلاگم هم از دردسرهای کار پیدا کردنم نوشتم... تا وقتی یه کار هم پیدا کردم ولی بعد از 4ماه دیدم نمیشه باید بازهم درس خواند و این فکر شاید از تنبلیم بود... یه دوره کلاس برای فوق لیسانس حسابداری رفتم ولی قبول نشدم... البته استاد حسابداریم گفتش سال بعد سراسری حتما قبولی ولی دیگه دلم درس هم نمیخواست

اینبار رفتم دنبال زبان انگلیسی... وقتی کلاس میرفتم دوباره ذهنم درگیر رفتن شد ولی چه جوری؟؟؟

نمیخواستم خواهرم برام اقدام کنه چون اگه مریم اقدام میکرد میدونستم چون راحت به دستش آوردم بازم مثل بقیه چیزها از دستش میدم... با مریم راجع به کلاس های زبان انگلیسی توی اون کشور صحبت میکردم  و کم کم  به IELTS نزدیک میشدم که دیدم ای دل غافل، همۀ دوستهام سرکار میرن و من بیکارم... تک و توک دنبال کار بودم ولی نه خیلی جدی، تا اینکه یه شمارۀ نزدیک خونه مون توی روزنامه پیدا کردم و زنگ زدم و استخدام شدم، مسافتش تا خونه مون 5 دقیقه بود نیشخند 

حالا یه بار هم راجع به بنیان(شرکتمون) مینویسم ولی الان جریان من هستم........ 

حالا دیگه سرکار میرفتم، کلاس زبان را هم به خاطر کار ول کردم، ولی چند ماه بعد با مدیرعامل مون و شریکشون توی شرکت کلاس زبان میرفتیم، تا اینکه مامان رفت کانادا و وقتی برگشت انقدر از شرایط اونجا راضی بود که من رفتم دنبال کارهام تا برم...

28 خرداد 90

کلاس فرانسه،جمع آوری مدرک هایی که میخواستند، ترجمه ها، همه و همه شد تقریباً 26 مهر ارسال مدارک و 22 آذر دریافت فایل نامبر...

دیگه جدی جدی باید فرانسه میخواندم... زبان شیرینی که هیشکی تا عاشقش نباشه یاد نمیگیرتشگاوچران یعنی عاشقی بودم برای خودم نیشخند

دیگه داشتیم خسته میشدیم که توی مرداد فهمیدم روز سرنوشت سازم 14 مهر 91 هستش... استرسی داشتم که نگو، وای بعداً میگم چی کارها که نکردم ولی الان بگم که از همۀ دوستهای خوبم ممنونم هوراآخه اون لحظه ها با حرفهاشون به من آرامش میدادند

اول از همه از خدا ممنونم چون با اینکه بنده خوب خوبش نبودم ولی تنهام نذاشت... قراره میرم کانادا هم تنهام نذارهچشمک

 از مامان و بابا و الهام  ممنونم که توی اون شرایط منو به معنای واقعی تحمل کردند آخه یه روز می خندیدم و یه روز گریه میکردم....ماچماچماچماچماچماچماچماچماچ

از مریم، خواهر عزیزم ممنونم که با حرفهاش و راهنماییهاش منو آروم میکردماچماچماچ

از بهنام، که هر لحظه از مریم میپرسید مهناز چی شدنیشخند

از آرین و رادین که انگیزه های رفتنم هستندماچماچماچماچماچماچماچ

از استاد خوبم خانم دکتر سجادی که کلی توی اون 4 روز که با من کلاس داشتند بهم اطلاعات دادند، جداً کارشون حرف نداشت ماچماچماچماچ

از استاد خوبم خانم فرزانگان که فرانسه را به من یاد داد... دمش گرم که کارش بیستهماچماچماچماچماچرقلب

از استاد عزیزم خانم کریمی که اولین لغت زبان فرانسه را از دهان ایشون شنیدمماچماچماچماچماچ

از استاد مهربونم خانم شجاعی که کلی به من روحیه میدادند و راهنماییم کردند.ماچماچماچماچماچ

از دوست بسیار عزیزم آقای پرهام امینی، با اینکه الان از دستم ناراحته که چرا وکیلم را حذف نکردم ولی واقعاً توی اون شرایط بهترین بود.

از همۀ فامیل و دوستان که با راهنماییهاشون به من انرژی دادند، حتی اونهایی که مخالف این کار من بودند یا اونهایی که دائما میگفتند چرا نمیری (الان هم میگننیشخند)

 از دوست عزیزم که اسمش را نمیتونم بگم ولی خودش میدونه... وای که چقدر اون روزها روی اعصابش بودم و اون تحملم میکرد.... البته یه هفته بعد از مصاحبه هم قشنگ حالم را گرفتچشمکماچ

از همکارام توی شرکت که با نبودن من کارهاشون زیاد شده بود از خود راضی ولی همش آرزوی موفقیت برام داشتند...

از مدیران شرکت ( اصلاً بذارید راحت بگم از دو تا برادر بزرگترم ) که همیشه منو درک کردندنیشخند و  اون روزها هم به من مرخصی دادند مژه

از همه ممنونم دیگه ماچ

بله دیگه... تاریخ مصاحبه مشخص شد و من با بابام رفتم استانبول...

روز اول به قدری استرس داشتم که از هیچی لذت نمیبردم

روز دوم صبح نتونستم صبحانه بخورم. بعد هم که رفتیم هتل هیلتون پارکسا...

چه روز خوبی بود... بله من قبول شدممممممم 

خانم فرانسین عزیز را هم 3بار بغل کردمماچماچماچماچ

از اونجا تا میدان تکسیم با بابام پیاده رفتیم... چقدر اون لحظه همه چی قشنگ بود

حس میکردم دنیا تموم شده... نهار خوردیم و عصر و شب رفتیم گردش...

چه شهری بود این استانبول نیشخند تازه یه عروس و داماد هم دیدیم. چقدر شاد بودند

فردا صبحش هم که بعد از صبحانه راهی وطن شدیم نیشخند 

از پس فرداش هم رفتیم سر کار....

دیگه زندگیم توی کار و دلار و فرانسه و انگلیسی خلاصه شد...

تا اینکه دلمون برای اینجا تنگ شد و دوباره اومدیم اینجا و از همین جا اعلام می کنم که:

من هستم.......

/ 0 نظر / 4 بازدید