دلتنگمممممممممممم

سلام به دوستهای گلم

سلام به آجی مریم عزیزم

سلام به آقا کامران، دوست وبلاگی جدیدم...

اصلاً سلام به هرکی که توی صفحه وبلاگ من قدم میذاره...

امروز یه جور خاصی دلتنگ شدم، دلتنگ شخص خاصی نشدم، دلتنگ خودم شدم....

بازم خودم را گم کردم، بازم میون زمین و آسمون پرپر میزنم...

وای که این چندروز تعطیلی چقدر خوب بود، دیگه دلم نمی خواست بیام سرکارناراحت

دلم چقدر برای اون روزهایی که سرکار نمیرفتم تنگ شده، آخه مگه یه خانوم میره سرکار؟؟؟؟؟ یعنی همه دخترها میرن سرکار؟؟؟؟ پس اینایی که توی خونه هستند چی؟ چه جوری زندگی میکنند؟ یعنی همه باباهاشون مایه دارند؟؟؟ خب منم به همون پول تو جیبی راضی هستمااااا...

اصلاً هم زشت نیست... از قدیم گفتن خانوم چراغ خونه است نه چراغ سرکار که....

البته میدونم بعد از 1 هفته دلم تنگ میشه برای سرکار ولی، الان دوست دارم خونه بشینم...

راستی دوتا جوجه گرفته بودیم که هر دوتاشون مردند، این داماد جدید، برای خانومش دوتا جوجه محلی آورد، بیچاره جوجه ها هنوز کوچیک بودند و نیاز به آغوش مادر داشتند، فقط 3روز با جیک جیکشون مخ ما را خوردند، روحشون شاد...شاید دپرسیم بخاطر جوجه ها باشه، الان هرکی ندونه میگه این دختر جز مرفهین بی درده که غصه اش مردن دوتا جوجه است... نه والاااااا، شاید یه کم لوس باشم و به قول بعضی ها بچه تهرون، ولی صبرم بالاست...

بازم تعطیلات و رفت و آمد فامیل و نصیحت شدن من که دختر جون مگه خارج چی میدن، بشین اینجا، راحت زندگی کن... (هرموقع که دور هم جمع میشیم میگن کی میری؟ چرا نمیری؟ این اوج دوست داشتن یه فرد توی فامیل هستش)

میگن اگه ازدواج کنم خوب میشه ولی وقتی میگم یه زوج خوشبخت نشونم بدین میگن مگه میشه زن و شوهر مشکل نداشته باشند؟؟؟ دعوا نمک زندگیه...راستش به زندگی ها که نگاه میکنم هیچ جذابیتی نمیبینم، جز مشکل و بگو مگو و چشم و هم چشمی....

اگه میتونستم مثل مامانم صبور باشم، اگه میتونستم مثل بابام یه مردی را پیدا کنم که عاشق زندگیش باشه، ازدواج میکردم... البته به قول مردم قسمت که بیاد دهن آدم بسته میشهخیال باطل حالا من میخوام تا قسمت خان نیومده سرناسازگاری با این مسئله بذارم...

از این شاخه به اون شاخه پریدنم تقصیر من نیست، فکرم مشغوله....

حالا یه روز فکرم را جمع بندی میکنم و همه شو میگم...

فقط میخواستم اگه دوستان و آشنایان محترم این وبلاگ را دیدن بدونند که رفتن من چیزی از محبتم به پدر و مادر و خواهرم کم نمیکنه، انسانها مختار هستند که برای زندگیشون تصمیم بگیرند، بزرگتر محترم چرا فکر میکنی من با ازدواج حق تصمیم گیری دارم، فامیل محترم و عزیز من نمیتونم تا وقتی که خودم را نشناختم یه همراه برای خودم چه برای اینجا و چه برای هرجای دیگه پیدا کنم... من نمیخوام مثل بقیه دخترهای ایرانی که ازدواج میکنند و چون هنوز خودشون را نشناختند برای یه مرد مشکل درست کنم، من نمیخوام یه مرد برام تصمیم بگیره... من میخوام یه مرد وقتی همراهم میشه با من تصمیم بگیره نه با مادر و خواهر و مادر زن و پدر زن وغیره.....

امیدوارم که استفاده لازم را برده باشی....

نتیجه: اگه ازدواج کردی امیدوارم خوشبخت بشینیشخند

/ 1 نظر / 6 بازدید
ghazal

گلم منم لینکت کردم...ازین ک بم سرزدی هم ممنون عزیزم...وبلاگ توام خیلی خوبه...موفق باشی...