بدون موضوع....

سلام

این روزها خیلی خسته ام، انقدر خسته که مسیر زندگیم را گم کردم....

گرفتار یه دوراهی عجیب شدم،

میدونم که قبل از رفتن باید تمام این شک و تردید ها را از بین ببرم... 

میدونم که باید به کارهام سر و سامان بدم...

میدونم که پرونده بعضی دوستی ها را باید ببندم تا دلم اینجا نمونه....

میدونم که باید پول هام را جمع کنم تا بتونم توی ماه های اول غصه بیکاری را نخورم...

میدونم باید هر روز پدر و مادرم و خواهر کوچیکترم را یه دل سیر نگاه کنم تا سالهای اول را که نمیتونم برگردم برای ندیدنشون کمتر غصه بخورم...

میدونم باید فرانسه و انگلیسی را قویتر کار کنم....

میدونم وقتی میرم اونجا که تنهایی یه زندگی را شروع کنم، هزار تا حرف این طرف پشتم میزنند که باعث غصه خوردن پدر و مادرم میشه....

میدونم اونجا باید انقدر قوی باشم که هیچ چیزی نتونه من را از پا در  بیاره...

خیلی چیزهای دیگه هم میدونم ولیییییییییییییییییییییییییی خسته ام، خیلی خسته

 

همش به خودم میگم آخرش که چی؟؟؟؟؟ چه اینجا باشی چه اونجا، تو همون دختری که بودی، هستی.... شرایط نمی تونه تو را ناامید کنه، تمام تلاشت را میکنی تا همیشه بهترین باشی، همین جوری که الان هستی...

تنها غصه ای که باهاش نتونستم کنار بیام غصه دوری از مامان و باباست...

میدونم همۀ کسانی که میرن، این مشکل بزرگترین مشکلشون بوده و اونهایی که تونستند تحمل کنند، خیلی زودتر موفق شدند افسار خودشون و زندگی شون را بدست بگیرند ولی اونهایی که تحمل نکردند خودشون را گم کردند، چون بعد از زندگی توی یه کشور دیگه وقتی به ایران برمیگردی فکر میکنی دیگه جای تو اینجا نیست و بین زمین و آسمون گیر میکنی...

با وجود تمام اینها الان که منتظر مدیکال هستم، حس میکنم گیج و خسته شدم....

ای خدا جون یه نگاه به من بکن حتماً بهتر میشمگاوچران

/ 0 نظر / 18 بازدید