خداجون خسته شدم از این همه پارتی بازی

سلام دوستهای خوبم..... امیدوارم همه تون خوب باشید.

میدونم خیلی دیر اومدم ولی الان به همفکریتون نیاز دارم...

راستش بعد از ١٢ سال درس خواندن توی مدرسه به لطف خدا توی دانشگاه قبول شدم و یه سره رفتم دانشگاه، حالا بعد از ۴ سال درس خواندن و گرفتن مدرک لیسانس فکر کردم توی این کشور جزو آدمها شدم ولی زهی خیال باطل چون تازه فهمیدم اون اصله کاری را ندارم...

بعد از درس رفتم سر کار( البته نه توی رشته خودم)، ۴ ماه کار کردم ولی به این نتیجه رسیدم که هیچی یعنی مطمئن شدم چون اون اصله کاری یعنی (پارتی) نیست، باید حالا حالاها بدوم دنبال خواسته هام... از سر کار اومدم بیرون و رفتم دنبال کلاس کنکور ارشد، با یه نیروی تازه ولی اینجا بدتره چون هرچی برم بالاتر بدتر میشه....

اینجا بود که رسیدم به پوچی، به نیستی.........

آخه خدا جون چرا نیروی پارتی بازی قویتر از نیروی ایمان به توئه...

از بچگی تو گوشم خواندن که نماز بخوان، روزه بگیر، حجابت را رعایت کن، حق کسی را نخور، دروغ نگو، غیبت نکن و .... اون موقع احساس میکردم اگه دروغ بگم دشمن خدا میشم.... سعی کردم اعمالم را دست و پا شکسته رعایت کنم.... نمیگم همه را درست انجام دادم ولی خودت میدونی حق کسی را نخوردم، اگه کسی را ناراحت کردم سریع عذرخواهی کردم، خودت میدونی دل کسی را نشکستم، خودت شاهدی که باعث نشدم کسی احساس کنه تو این دنیا زیادیه، اگه بعضیا برای دولت کار کردن و دارند از کنار این زحمت نتیجه هم میگیرند، پس چرا برای ما اینطوری نیست؟؟؟ خودت میدونی که بابام و مامانم از جون و دل تو این دولت کار کردن ولی آخرش چی؟؟؟؟ سهمیۀ بهترین مدرسه، امکانات، دانشگاهها و چیزای دیگه مال از ما بهترونه... 

آخه قربونت بشم تو این ماه مبارک رمضان هر روز و هرشب داریم میگیم  "أنتَ ربُّ العظیم "                                                      قربونت بشم چرا این عظمتت را نشونشون نمیدی تا بفهمند که اون دنیا هم هست.... بفهمند اون دنیا باید جواب تک تک آدمها را بدهند که چرا توی فلان وزارتخانه دختر فلان آقا مشغول به کاریه که هیچ تناسبی با رشته اش نداره؟؟؟؟

دلم میخواد از ایران برم بیرون.... برم به جایی که اگه کسی حقم را خورد، دلم نسوزه که هم ملیتیم بود... میدونی خداجون غربت بهتر از اینجاست.......................   

/ 6 نظر / 13 بازدید
مروارید

اووووووووووووووول !!! سلام خواهر گنده خوووووووبم !!! [بغل] خوش اومدی !

مروارید

خواهر گلی غصه نخور ... [ناراحت] می فهمم چی میگی ... ولی خب ... همینه که هست ... . . . می خوای برو پیش مریم ! [نیشخند][چشمک] . . . مواظب خودت بااااش ! [ماچ][قلب][ماچ]

مریم(آرین)

سلام چه عجب آپ کردی تو خجالت نمی‌کشی با این مزخرفات که نوشتی یعنی چی ؟ تو یک خانواده خوب داری که به همه پارتی های عالم می ارزه تو یک دل پاک داری و به قول بابا خیالت راحت و شب راحت می‌خوابی می‌دانی بعضی ها که به قول تو آن بالا بالا ها رسیدن محتاج یک ذره راختی فکر تو هستند هرکه بامش بیش برفش بیشتر خودت می‌دانی که من دلم اینجا را نمی‌خواست الان یک جوری عادت کردم ولی هنوز دلم تنگه برای بقل مامان و بابا برای اذیت های الهام و غرغرهای خودم سر شما دوتا دلم آنجا را می‌خواهد ولی تو نگذار این خوبی ها را از دست بدهی مهناز نمی‌توانم درست بیان کنم ولی خودت بفهم چی می‌گویم برو خدا را شکر کن که پدر ومادر فهمیده ایی داری زوری شوهرت نمی‌دهند یا مجبورت کنند برای اینکه نان خودت را در بیاری هرکاری بکنی غربت خیلی سخته بخصوص اگر تنها باشی هیچ کس نیاز روحی تو را نمی‌فهمه الا مادر و پدرت این را من می‌گویم که تازه یک شوهر فهمیده دارم اینجا که خودش غربت را 22 سال پیش فهمیده بوده نگذاشته من افسرده بشوم ولی بازهم مامان و بابا نشده برای من این را بفهم کلاست را برو افکار منفی را هم دور کن تو از آزاده و امثال آن کمتر نیستی

شیرزاد ط

سلام امید بخدا بازم شروع کردی به نوشتن؟

الهه

مهناز عزیز باز هم یه نقطه ی دیگه از این اینترنت پر از فیلتر پیدات کردم![لبخند] باید ساخت با این شرایط!راحت نیست اما شدنیه! باید قوی شد!

پوریا

سلام با همین عنوان متن شما در جستجوی گوگل وارد وبلاگ شما شدم متاسفانه حرف شما درسته اما نباید نا امید شد باید حرکت کنید تا نگندید میدونم سخته من خودم هم دارم از این موضوع رنج میبرم خدا هست موفق باشید